سکس برادرشوهر. مادرشوهر+خواهرشوهر=باااااااااااااااااامب

فیلم سکسی حال کردن خواهر برادر تو خونه

سکس برادرشوهر

هیچ وقت فکر نمیکردم همچین شبی رو ببینم. مخصوصا کون خواهرم شیوا که توی این دو هفته کاملا گشاد شده و بین رون پاهاش به خاطر کون دادن فاصله افتاده و باعث شده اندامش سکسی تر بشه. گفت جونم عروسكم كير ميخواي و منم دگمه و زيپش رو باز كردم. اون هم فهميد که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همين شروع کرد به خوردن کسم. داستان سکسی یا خاطرات چه فرقی میکنه من تصمیم ندارم با گفتنه قسمتی از زندگیم سعی در تحریک کسی بکنم فقط میخواهمبا نوشتن خاطرات ان روزها را یک بار دیگر برای خودم مورو کنم بعد از فوت همنفسم دیگر هیچ چیز یا هچکس نتوانست جای خالی او را برایم پر کند هر چه مادرم بیشتر تلاش میکرد کمتر نتیجه میگرفت تا مرا متقاعدکند تا با یکی از خواستگارهایم ازدواج کنم و زندگی عادی را از سر بگیرم من تنها حاضر شدم اسباب و اثاثی منزل را کمی تغیر دهم و مادرم امید داشت شاید این تغیرات بتواند افکار مرا کمی از گذشته دور کندو من به زندگی عادی باز گردم از مادرم خواستم علی برادر کوچکترم را که تنها دو سال اختلاف داشتیم را برای کمک به خانه ما بفرستت رابطه من وعلی قبل از این بسیار محترمانه و من حتی یادم نمیاید در طول این بیست و نه سال از زندگیم حتی یک شوخی نامربوط با هم کرده باشیم ولی ان روز اتفاقی افتاد که تمام زندگی من رنگ و بوی دیگری گرفت ساعت نه صبح بود که علی زنگ در خانه مرا زد ان روز من یک زیر شلواری مرداته و یک تیشرت تنم بود بعد از خوشامدگویی از علی خواستم برای اینکه لباسش کثیف نشود یکی از زیر شلواریهای ان مرحوم را بپوشد و هر کدام برای کار به قسمتی از خانه رفتیم من سعی میکردم یک چمدان از لباس های قدیمی که مدتها زیره کمد بود را بیرون بکشم اماهرچه زور میزدم نمیتوانستم تا جایکه دمر روی فرش خوابیده بودم و هی دسته ساک را میکشیدم و بلاخره مجبور شدم از علی کمک بخواهم علی نیز مانند من دراز کشد و هر دو سعی در بیرون اوردن ساک کردیم در این کش و قوس علی نیمه تنش به روی من کشیده شده بود خدای من میتوانستم التش را روی باسنم حس کنم تمام بدنم داغ شده بود احساسی گم شدا ی تمام وجودم راگرفته بودشهوت در وجودم موج میزدحرکتهای علی باعث شت کاملا التش میان دو باسن من باشد به ناگهان از روی من بلند شد اما نتوانست از خیسی لباس من جلو گیری کند و با گفتنه ببخشد مریم جون یادم امد یه کار فوری دارم سریع لباس عوض کرد و زیرشلوری را به بهانه کثیف شدن توی ماشین لباس شویی انداخت و رفت دیگه توانایی کار نداشتم سعی میکردم افکار خودم را از حادثه پیش امده دور کنم اما نمی شد وقتی شب به رختخواب رفتم این افکار بیشتر شد و وقتی به خود امدم متوجه شدم با یک دست سینه و با دست دیگر زیرشکمم را میمالم از جا بلند شدم و توی تختخواب نشستم شیطان چنان وسوسه ام کرد که تصمیم خودم را گرفتم علی باید کام مرا براورد اما ججوری چه کار باید میکردم البته اینجور مواقع شیطان خود به کمک شما میایدفردا به مادرم زنگ زدم و گفتم مادر علی را بفرست من او را شام نگه میدارم و برای اینکه کار زودتر تمام شود شب او را پیشه خودم نگه میدارم اما شما از بابت ماندن او چیزی به او نگویدممکن است بهانه اورده و نیاید مادرم قبول کرد و من مشغول اماده کردن مقدمات شدم اول به بازار رفتم و یک شلوار استرج چسبان و یک تاپ خریده وخانه برگشتم حمام کردم و تمام مو های زاید را تراشیدم و منتظر امدن علی شدم ساعت هفت شب بود که علی امد با شنیدن صدای زنگ چنان قلبم به تپش افتاد که صدای ان را میشنوفتمخیلی سعی کردم خودم را ارام کنم بعد از دو دقیقه به اعصاب خود مسلط شدم و م دانستم اگر حرف یا حرکت خواستی انجام دهم ممکن است تمام کارها را خراب و او از نیت من اگاه گردد سلام علی جون دیروز کجا دررفتی ببخشد مریم جون الان در خدمتت هستم هر چه کار داری به خودم بگو من کوچک تو اسباب اثاثیت هستم متعجب شدم از اینکه اون بیشتر از من سعی میکرد اوضاع را عادی جلوه دهد راستش یکم دیر امدی اول شام بخور بعد اگه راست میگی امشب اینجا بمون تا فردا رنگ علی برگشت یک نگاهی به سراپای من انداخت تازه یادش امد تا به حال من را با یک همچین لباسی ندیده است و خدا میداند توی اون لحظه به چی فکر میکرد در تمام ان مدت بین ما سکوت بود وتلاش میکردم راه حلی پیدا کنم و این بار نیز شیطان به کمکم امد راستش علی جون از دیروز من کلی کار کردم فقط یکی دوتا کار مونده که باشه صبح علی بدونه انکه حرفی بزند رفت یک متکا و پتو برداشت و من موندم که چکار کنم ناگهان گفتم علی جون اگه زحمتی نیست این قولنج مرا بگیری چشمان علی برقی زد از جا بلند شد وخیره مرا نگاه کرد علی جون فهمیدی چی گفتم دادش من بلد نیستم کاری نداره من دستم را پشتم جمع میکونم تو مرا بلند کن بدون معطلی پشتم را به علی کردم و منتظر شدم به اتاق من بیاید به ناگهان گرمی تنش رو پشتم احساس کردم برای چند لحظه سکوت بین ما برقرار شد من دستانم را به پشت بردم و علی دستانش را به دور سینه هایم حلقه کردو ارام هر دو سینه مرا دردستانش گرفت و فشار ارامی داد که من اه از وجودم برخواست با اه من او که شهوتی شده بود یک دستش را به ارامی پایین اوردو بین دو پای من گذاشت و من با این کارش به ارش رفتم علی چکار میکونی … علی ترا به خدا …علی وچنان اه و اوهی کردم و در بقلش پیچ و تاب میخوردم که او هر لحظه شهوتی تر میشد علی ترا به خدا خواهش میکنم علی مرا به پشت رو تخت انداخت و شلوار را از پایم در اورد یک متکا به زیر شکمم گذاشت جوری که باسن من کاملا بالا امد با دستانش لومبرهای مرا از هم باز کرد و با زبانش شروع به تیسیدن سوراخ من کرد زنانی که شوهرانشان این کار را با ایشان کرده باشد میفهمند من چه میگویم و چه لذتی در این کار است من به خواستهام رسیده بودم دیگر به جای اینکه بگویم علی جون نکن فقط اه واو میکردم چشمانم را بستم و از موقعییت پیش امده لذت میبردم در همین گیرودار علی مرا برگرداند و من چشمم به الت بزرگ علی افتاد این بار دست بردم التش را گرفتم و به داخل کوسم هل دادم و دوباره چشمانم بستم وگفتم علی جون جرم بده علی ترا به خدا علی لحظاتی بعد صدای جیغهای شهوت الود ما بود که فضای اتاق را پر کرده بود تا صبح سه بار با هم سکس کردیم و من تلافی این چند سال را در اوردمبعد از ان علی هفته ایی یکی دو بار پیش من میامد تا اینکه ازدواج کرد حالا دیگر او حاضر نیست پیش من بیاید و مرتب التماس میکند که ازدواج کنم ولی من نمی توانم برای من دیگر هیچ کس علی نمی شود نوشته: مریم. روم نميشد بگم عاشق كير كلفتت شدم. » من هم خندیدم و خیار رو چرب کردم و باهاش به جون کون خواهرم افتادم.

Next

مادرشوهر+خواهرشوهر=باااااااااااااااااامب

سکس برادرشوهر

کیرم از بین پاهای شیوا سر خورد و بین چاک کونش رفت. نمیدونم چرا ولی اون شب بین پاهای شیوا مثل بهشت بود. من:سعید خجالت بکش منو انداخت رو تخت و خودشم افتاد روم با حرص و طمع لبامو میخورد. آخه چطور ممکنه این برات مشکل درست کرده باشه؟»بهش گفتم:«خب من هم احتیاج دارم و وقتی نتونم بهش برسم کم کم نمیتونم خودم رو کنترل کنم و ممکنه به خودم لطمه بزنم» چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد. خیلی اذیتم میکنه ولی نمیتونم کاریش بکنم و مجبورم یه جور دیگه خودم رو خالی کنم» شیوا گفت:«من میتونم بهت کمکی کنم وحید؟» من نمیدونستم چی باید بگم. اگه سر و صدا میکرد حتما بابام اینا توی طبقه بالا متوجه میشدن. بعد از چند دقيقه که ديگه سرعتش رو خيلي زياد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم ميشم.

Next

داستان سکسی برادر شوهر کیر بزرگ من

سکس برادرشوهر

»بعد خواهرم رو روی دسته ی مبل راحتی خم کردم و سوراخ کونش رو چرب کردم. من هم که خيلي حشري شده بودم کيرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. باور کنید من هیچ وقت فکر رابطه ی جنسی داشتن با خواهر هام رو نمیکردم چون از من بزرگتر بودن. شیوا گفت:«ولی من هنوز ارضا نشدم. من نمیدونستم اون نسبت بهم چه حسی داره ولی مطمئن بودم که خودم میخواستم بکنمش و آرزو داشتم بالاخره یه شب این اتفاق بیفته. بعد از این که همه فهمیدن حالا غر زدنای مادرشوهر شروع شد کلا مادرشوهر همیشه حرکت نمیاد ولی وقتی هم داره میاد درو میکنه یه روز من که دلم خیلی گرفته بود هوای بیرون کردم و پسرخاله شوهری که با ما صمیمیه زنگ زد که با خانومش دارن میان دنبال ما منم خوشحال خلاصه رفتیم بیرون چقدرم خوش گذشت شام خونه خاله و پسر خاله بودیم مادرشوهرم رو به زن پسر خاله بعدظهر بیرون بودین؟تازه عروس و پسرمم بودن اونم گفت :بله جاتون خالی کلیم خوش گذشت مادرشوهر اول گوش پسرشو پیچوند و کلی دعواش کرد که با اجازه کی زنتو بردی بیرون؟ بعدم تا تونست جلو عروس خاله غر زد که من نباید بگم این چیزا رو مامانش باید بگه که بیرون نره و. » بعد من تاق باز خوابیدم و شیوا روی من خوابید.

Next

داستان سکسی برادر شوهر کیر بزرگ من

سکس برادرشوهر

بعد بلند شدیم خودمون رو شستيم و رفتيم بيرون. دوباره کیرم رو جلو تر بردیم تا اینکه بالاخره تمام طول کیر کلفت و بلندم توی کون تنگ خواهرم جا شد. برام مهم نيست كه تاييد كنيد يا نه. اون هم رفت پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم. هیچ وقت تصور نمیکردم این صحنه رو ببینم. شیوا آروم بلند شد و سمت من برگشت و جلوی من نشست.

Next

داستان سکسی برادر شوهر کیر بزرگ من

سکس برادرشوهر

با اولین لیسی که زدم آه شیوا بلند شد. تا صبح تو بغلش بودم صبح که شد اصلا باورم نمیشد من بودم که این کارو کردم. الان 1 سال از اون شب میگذره من 6 ماهه که از شوهرم جداشدم و امروز قراره که با برادرش ازدواج کنم. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کيره کوچيکش رو گذاشت رو کسم. خلاصه رفتیم خونه خواهرشوهر دیدیم بله خواهرشوهرو کارد بزنی خونش در نمیاد قاطی کرده بود چه جور که چرا دایی منو نگفته شام برم اونجا آخه خداییشم دایی مقصر نبود خونش واقعا کوچیکه بعدشم رفتیم خونه دایی اینا خاله و دخترخاله ها و پسرخاله شوهری هم اومدن خونه واقعا کوچیک بود 16 نفر بودیم و مجبور شدیم شامو سلف سرویس کنیم من و دخترخاله شوهری آتنا و همسرش همونایی که عید عروسیشون بود رو پله آشپزخونه شام خوردیم کلی هم همدیگه رو اذیت کردیم بعد شامم رفتیم بیرون و ساعت 2 برگشتیم تا صبح از خستگی جم نخوردیم برنامه ناهار خونه خواهرشوهر بود که مادرشوهر هم هوس کرد همون شب آش نذری بپزه وای که چه شیر تو شیری بود بعد ناهار هم کلی سر به سر همدیگه گذاشتیم وای خیلی خوش گذشت فکر کنم بهترین خاطره تابستون امسالم بود شب شامم قرار شد همه بریم خونه خاله شوهری زهره اینا بزارین قبل رفتن خونه خاله براتون از آش بگم که جاری محترم توی آش رشته کلی رب گوجه ریختن هر کی میدید فکر میکرد یا سوپه یا آش گوجه ست سر پخش کردن آش هم یه برنامه ای داشتن که نگو جاهایی که میخواستن دادن بعد که میخواستن به خاله ها و دایی بدن خسیسیشون میومد یه کم بیشتر بدن منم که : مونده بودم معطل خلاصه من و شوهرجون با آتنا اینا رفتیم خونه خاله و خواهرشوهراینا هم نیومدن منتظر دعوت بودن اون شب هر کسی یه چیزی درباره آششون گفت یکی گفت: سوپه ؟؟؟؟؟؟ یکی گفت: وااااا من اینو نمیخورم دختر خاله های شوهرجون هم یه مشتی پشت سر خواهرشوهر گفتن منم : بعد هر چند دقیقه رو به من : تو چی میکشی؟؟؟؟؟ من: بعد شامم همه پانتومیم بازی کردیم خیلی حال داد جای همه تون خالی بود آها اینم نگفتم خاله شوهر جون چند بار زنگ زد که خواهرشوهر هم بیاد خیلی هم اصرار کرد اما خواهرشوهر قبول نکرد. کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم توی حال. دوستان نظرتون چیه از این به بعد قسمت نظراتو حذف کنم؟؟؟؟؟؟ با عرض پوزش از سایر دوستان نظرات اونقدر رکیک و بد بودن که نتونستم نمایش بدم سلام امروز براتون یه خبر تاپ دارم اول بگم دعوام نکنینا تحملشو ندارم من دارم مامان میشم الان ۳ ماهمه و خانواده شوشو هم از وقتی که فهمیدن کلی باهام خوب شدن ولی خوب چیزی از حرکاتشون کم نشده بعد این همه نبودن با کلی حرف اومدم ولی یادم نیست کدومو بگم و کدومو نگم پس از آخر به اول شروع میکنم یه جورایی افسردگی گرفتم خیلی حساس تر شدم دارم سعی میکنم که با خیلی چیزا کنار بیام بزارین اول از این که چه جوری فهمیدن بگم اول قرار شد منو شوشو تا ماه چهارم به کسی نگیم ولی از اونجایی که شوهر من خیلی دهن لقه به خواهرش گفت چقدر بهش گفتم نگو اون بفهمه همه میفهمن شوشو: نه خواهر من به کسی نمیگه انصافا هم به کسی نگفت فقط حافظ نمیدونست که اونم حالا میدونه همون شب که فهمید به مادرش گفت مامانشم فیگور گرفت که مثلا نمیدونه چند روز بعد ما رو مجبور کرد که به مامانشم بگیم همین که گفتیم مادرشوهرم به برادرشوهر گفت و برادر شوهرم به هر کسی رسید گفت دیگه بماند که بقیه فامیلشون چه جوری فهمیدن من : شوهری: سلام دوستان این پست رو به همون عروس خاله شوهری اختصاص دادم که تو پست قبل نوشتم چندی پیش که عروسی زهره بود واسه ناهار داشتیم آماده میشدیم که بریم خونه خاله که دیدم از عروسخاله لیلی اس ام اس اومد کجایی پس کی میای این خواهرشوهرت مغز منو خورد من: منم جواب دادم دارم راه میوفتم که دوباره اس داد چقدر حرف میزنه چه جوری تحملش میکنی؟سرم رفت منم که تازه سوار ماشین شده بودم در جواب زدم یکم دیگه تحملش کن دار م میرسم اونقدر عجله داشتم که اس ام اس رو اشتباهی واسه شوهری فرستادم وای که چقدر خندیدیم از این اس ام اس آخه اونم از عجله پاکش کرد وقتی رسیدم دیدم بنده خدا لیلی دیگه کم آورده منم دستشو گرفتم و به بهانه لباس عوض کردن دوستان دیگه رو پیچوندیم گفتم چیه چی شده؟ گفت :این خواهرشوهر تو چقدر بی ادبه گفتم چطور؟ گفت : اومده پیش من میگه از زندگی مشترک چه خبر؟ منم گفتم خوبه میگذره گفت اذیتت که نمیکنه منم گفتم نه چه اذیتی ؟ گفت شوهرتو میگم شبا موقع خواب اذیت نمیکنه؟ من: من رو به لیلی :این همین جوریه اگه حوصله نداری زیاد دور و برش نپر حالا از اتاق بیرون که رفتیم دیدم بله خواهرشوهر داره با افتخار تمام واسه خاله هاش و دختر خاله هاش از این که لیلی رو اذیت کرده میگه اونام نه میخندن نه اخم میکنن یکی از دخترخاله ها که دید من هاج و واج موندم اومد تو گوشم گفت ولش کن نمیفهمه دیگه من تو دلم : آخه 40 سالشه چطور نمیفهمه؟؟؟؟؟؟ سلام عزیزان من بعد از عروسی پسرخاله شوشو اکثر فامیل کنجکاو بودن برن خونشون که جهاز عروسو ببینن این عروس خانوم یکی از عروسای نیک روزگاره که برعکس من خیلی ساکته و با مادرشوهرشم خیلی خوبه و البته با منم خیلی دوسته کلا تو فامیل اینا با من از همه راحت تره چون من دهن قرصی دارم مثل این که خواهرشور اینجانب دستی هم بر سر عروس و داماد کشیده و نگذاشته که آنها هم از الطاف ایشان بی نصیب بمانند خواهرشوهر به منزل پسرخاله میره و وقتی میبینه که میز ناهار خوری ندارن همونجا متلکشو میندازه که میز ندارین؟ پس کجا خوراک میخورین؟ من نمیدونم کلا اینا فکرشون چه جوریه؟ خوب یه سفره رو زمین پهن میکنن روش شام و ناهار میخورن دیگه عروس خاله هم که کلا شخصیت سایلنتی داره هیچی نمیگه ولی تو دلش میگه به تو چه؟ خاله کوچک شوشو مامان زهرا و زهره هم میرن خونه پسر خاله میبینن تخت ندارن دیگه فکر نمیکنه که تو اتاق خواب 9 متری چه جوری هم کمد جا بدن هم سرویس خواب میپرسه: رو زمین میخوابین ؟ هرکی ندونه فکر میکنه خودشون کجا میخوابن آخه خاله شما هم با کلی ثروت هنوزم رو زمین میخوابین هههههههههههههههههی چی بگم آخه من نمیدونم چرا ما آدما یاد نمیگیریم که تو زندگی هم سرک نکشیم و همه چیز رو واسه خودمون باز نکنیم شاید اون دختری که تو اینجوری نداشتن فقط و فقط یک میز و تخت رو اول زندگیش تو سرش میزنی اون جهاز براش بهترین باشه شاید پدر و مادرش در سخت ترین شرایط همونو براش درست کردن این پستو با کلی امید و آرزو تقدیم میکنم به همه عروسایی که از این آدمای فوضول دورشون زیاده شاد باشید دفعه پیش گفتم که زهره و خواهرشوهر زدن به تیپ و تار هم کلا خواهرشوهر من شخصیت جو گیری داره یکم بهش راه بدی بقیه راه رو عین گلوله میره باید متوقفش کنی چندی پیش عروسی پسرخاله شوشو بود وای خیلی خوب بود البته نسبت به عروسی های قبلی که تو فامیلشون داشتن بدک نبود لباسای خواهرشوهرای عروس دخترخاله های شوشو رو من دوخته بودم واسه خاله شوشو مادرشوهر عروس رو هم همینطور جاری جون هم لباسی که من براش دوخته بودمو پوشیده بود شب قبلش یه سر خونه خاله شوشو رفتیم بنده خدا اونقدر از خیاطیم جلو خواهرشوهراش تعریف کرد که از خجالت آب شدم کلا این خالش خیلی مهربونه شب عروسی پسرشم هر کسی از لباسش تعریف میکرد میگفت عروس خواهرم واسم دوخته منم که دیگه از خجالت آب شده بودم زهره و زهرا هم دائما از لباس جاری تعریف میکردن دخترخواهرشوهرم هر از چندی میومد یه سرکی میکشید که ما داریم درباره چی صحبت میکنیم من: من زیاد طرف مادرشوهر نرفتم که حالمو بگیره تجربه ثابت کرده ولی خواهرشوهر جو گیر شده بود یه سره وسط بود من و شوشو هم آخر شب ترکونده بودیم دیگه اینم که دارین میبینین منم که دارم از دست خواهر شوهر فرار میکنم سلام دوستای گلم میخوام براتون از واکنش های مادرشوهر و خواهرشوهر درباره خواهران خودشان خاله های شوشو بگویم کلا من دیگه به این نتیجه رسیدم که این خانواده خوددرگیری مزمن دارن چه بسا که به خودشونم رحم نمیکنند مثلا اون موقع که دختر خاله شوشو زهره داشت ازدواج میکرد اول یه عقد تو خونه گرفت و همه رو شام دعوت کرد خب ما جوونا هم کلی بزن برقص کردیم بعد یک ماه خواست جشن نامزدی بگیره اون موقع این مادر و دختر مادرشوهر و خواهرشوهر کلی پشت سر خاله گفتن که چرا اینقدر ولخرجی میکنه ؟ یه بار که جشن گرفت این دیگه واسه چیه؟؟؟؟؟؟؟ و.

Next

سکس من و زن داداش زن داداشم

سکس برادرشوهر

بعد از چند روز فيلمی که اون روز گرفته بودم رو به حميد نشون دادم. » یه کم خودم رو تکون دادم و گفتم:«تا حالا به فکر بودی که برطرفش کنی؟» شیوا خیلی آروم گفت:«تو چی؟» من موندم که چی جوابشو بدم. اومد نشست گفت اومدم حالتو بپرسم كه تنهايي. با يه آه بلند کيرش رو از تو کسم کشيد بيرون و آب کيرش رو ريخت رو پستونام. دیدم اونم یه کم اروم شده منو محکم بغل کرده بود و نمیگذاشت تکون بخورم. آخه خيلي درد گرفت ولي بعد فريادم به آه آه تبديل شده بود. این در حالی بود که من روحم از هیچی خبر نداشت من که وارد میشدم مادرشوهر ساکت میشد من که خارج میشدم شروع میکرد خلاصه من بعدا فهمیدم که چه میکنه مادر شوهر من : مادرشوهر : شوهر: پینوشت: ۱.

Next

دانلود فیلم سکس با برادر شوهر

سکس برادرشوهر

شیوا هم دستش رو توی شلوار من کرده بود و کیرم رو میمالید. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکيرش رو کشيدم رو پستونام و صورتم. دست و پامم که ببندن اون چیزی که بخواد پیش بیاد پیش میاد ۳. چون اتاق تاریک بود متوجه باز شدن چشم هاش نشده بودم. شیوا بلند شد و چراغ آشپزخونه رو روشن کرد.

Next

دانلود فیلم سکس با برادر شوهر

سکس برادرشوهر

شرتش رو کامل درآوردم و آروم پاهاش رو که به هم چسبونده بود باز کردم و یه کس کوچیک و بادکرده که انگاز دو سه روز پیش موهاش تراشیده شده بود رو جلوی چشمام دیدم. سلام خدمت همه دوستان گلم من محسن هستم 28 ساله با پوستی سفید و صورتی میگن زیبا قدم 180 هستش هیکلم تو پر و معمولیه داستانی که میخوام بگم واقعی هستش قصد داستان نویسی نداشتم فقط انقد داستان دروغی از این دوستان جقی خوندم تصمیم گرفتم بنویسم مهشید زنداداش زن داداش من هستش که سنش 25 ساله قدش 165 اینا میشه و هیکل خیلی خوبی داره خدایی توپر و گوشتی مخصوصا کونش تو چشم حتی از روی دامن که میپوشه برجستگی داره ولی خیلی بزرگ نیست سایز سینه اش هم هشتاد به گفته خودش بریم سر داستان همه توی تکاپوی عقد و جشن عقد داداشم بودیم و من هم به عنوان یدونه برادر مشغول کار و هماهنگی و این چیزا بودم چون جشن عقد رو خانواده زن داداشم توی تالار گرفته بودن نگاه اول توی دفتر ازدواج اتفاق افتاد که جالبه من خیلی بدم اومد بخاطر اینکه حس میکردم با تیپ و قیافه زیبایی که داره ادم خیلی مغروری باید باشه و من از ادمهای خیلی مغرور بدم میاد خیلی عادی همه چی گذشت تا توی عروسی وقتی عروس رو بردیم خونه مادرش خداحافظی کنه اونجا یکم بزن و بکوب کردن فامیلای اونا زن و مرد رقصیدن و مام اونجا نگاه میکردیم و یهو منم کشیدن وسط به رقص و اینا دیدم مهشید خانم با لبخند نگام میکنه خلاصه گذشت عروسی و یکی داخل اینستاگرام برام هی پیام عاشقانه میداد و فلان من واقعیت چون یکی دوتا دوس دختر داشتم شک داشتم نکنه کسی سرکارم گذاشته تا بلاخره تصمیم گرفتم چت کنم باهاش و ازش خواستم بیاد تلگرام و وقتی اومد بعد کلی کلنجار رفتن ازش عکسش رو گرفتم و چون خیلی با تردید پیام میداد و یجورایی ترس داشت منم کنجکاو شده بودم ببینم کیه راستش اصلا عکسش شبیه اونی نبود که توی محضر و عروسی دیدم یعنی چون دقیق نشده بودم نتونستم تطبق بدم که خودش هست یا نه توی عقد ارایشش غلیظ بود و تغییر داده بود چهره اش رو زن داداشم خونه ما بود و زدو من عکس رو به زن داداشم نشون دادم که گفتم اینو میشناسی این چند وقته به من پیام عاشقانه میده زن داداش من تا عکس رو دید یه لحظه رنگش عوض شد و گفت مطمینی این پیام عاشقانه میده و این حرفا گفتم اره گفت به کسی چیزی نگو این که زن داداش من مهشیده و خیلی با داداشم عاشقانه هستند و خیلی ناراحت شد و من چون دیدم گند زده میشه به زندگیش به زن داداشم گفتم ته ماجرا رو در میارم بهت خبر میدم و بهش گفتم هیچ واکنشی نشون نده از خونه اومدم بیرون و پیام دادم تلگرام گفتم باید تلفنی صحبت کنیم مهشید و اتفاق بدی افتاده اینا بنده خدا جا خورد که اسمش واقعیش رو میدونم و وقتی فهموندم که خبر دارم کیه اینا شماره گذاشتم گفتم زنگ بزن واجبه و زنگ زد و ماجرا لو رفتن قضیه پیش زن داداشم رو گفتم و به گریه افتاد هیچی سر درد ندم بهتون هرجور بود ماجرا رو جمعش کردم و توی دو دلی این ارتباط و دردسرارش فهمیدم رابطه اش با شوهرش ظاهرن خوبه و عاشقانه است ولی در واقعیت فقط هم خونه هستن و شوهرش دوس دختر داره و عاشق اونه و با این اصلا سکس نداره و حتی شبا هم جدا از هم میخوابن و خیلی چیزا اینم بخاطر ابروی خانوادش و اینکه مادر شوهرش رو خیلی خیلی دوس داره به گفته خودش جدا نمیشه و مادر شوهرش میدونه و بهش گفته تحمل کن درست میشه و از این حرفا خلاصه مهشید گفت از وقتی دیدمت عاشقت شدم و از فکرم بیرون نرفتی و میخوام باهام باشی و این حرفا و میدونست قابل اعتمادم هروز عکس از خودش میداد بهم و ابراز عشق میکرد تا من از دو دلی و تشویش بهش دل دادم راستش از خدام بود ولی ترس ارتباط فامیلی و خراب شدن زندگی برادرم نمیذاشت برم جلو گذشت چند ماهی از ماجرا و فراموش شد ما رفتیم شهرستان محل زندگی اونا داداش و زن داداشمم بودن توی این فاصله من با مهشید در ارتباط بودم و انواع سکس چت و رویا پردازی برقرار بود رفتیم شهرستانی که مشهید زندگی میکرد و به اصرار شوهرش رفتیم خونشون و بساط مهمونی و پلی استیشن و اینا برقرار بود خلاصه شب مارو نگه داشتن چون خونه اشون یه خواب بیشتر نداشت زن داداشم و مهشید رفتن توی اتاق خواب منو داداشم و شوهر مهشید توی پذیرایی خوابیدیم تا صبح من با مهشید سکس چت کردیم و هی میگفتم مهشید پاشو بیا یجا یکم حال کنیم میترسید خلاصه تا صبح فقط چکردیم و کاش میشد و کاش اینجور بود از این حرفا صبح ساعت شش بود که شوهرش بلند شد بره نانوایی نون بگیره و بیاد چون ساعت هشت و نه قرار بود بریم از اونجا تا خواست برده دیدم مهشید اومد بهش میگه برو بازار فلان چیزم بخر بیار سوغاتی براشون بدیم ببرن حالا مثلا من خوابیدم فقط چشام بسته بود وقتی رفت مهشید در و بست میدونست بیدارم سریع منو کشید اشپزخونه اونجا بود که یه کام با استرس از هم گرفتیم لخت نشدیم فقط من شلوار رو دادم پایین مشهید ساک زد برام مشتی واقعا اونجا فهمیدم چقد توی کف کیر بوده چنان میخورد انگار دنیا رو بهش دادن بعدش سینه های سایز هشتاد مهشید رو من کمی خوردم و مالیدم و به صورت داگی از پشت کردم تو کوسش وقتی کردم باور کنید فکر میکردم تا حالا نداده اصلا انقد تنگ بود و داغ وقتی سرش رفت داخل مهشید اووووووفی گفت که کنترلم برام خیلی سخت بود و توی پنج دقیقه تلمبه زدن ابم اومد و همه رو توی یدونه دستمال سفره خالی کردم و بعدش یه لب اساسی و برگشتم توی رختخواب چون میترسیدم داداشم بلند بشه بعد اونم یبار دیگه فرصت شد که سکس کنیم که شاید حوصله ام کشید تعریفش کنم چون راهمون دوره از هم شرایط سکس نیست ولی همیشه با عکسا و حرفای سکسی منو بیچاره میکنه واقعیت بود ببخشید اب و تاب سکسی نداشت که جق بزنن بعضیا یادش بخیر نوشته محسن از یه جای. اول یه ذره عقب و جلو میرفتم ولی یه کم که گذشت تقریبا نصف کیرم رو بیرون میاوردم و باز توی کون شیوا میکردم. بلند شدم و لباس هام رو در اوردم. اونم که اینقدر بهش حال میداد که همش قربون صدقم میرفت. لطفا به عقاید همدیگه احترام بزاریم و از حصار مذهب تا حدی خارج باشیم اسمم سعید هست و ۲۹ سالم هست و مجرد مریم زن داداشم ۲۵ سالش هست داستانمون برمیگرده به سال۹۱ که بعد عقد و ازدواج من رفتم خدمت بعد آموزشی خونه گرفته بودم و روز ها بعد تایم اداری می اومدم خونه و پیام باز هامون شروع شد و کم کم تلفن صحبت کردن هامون و از اول میدونستم و متوجه شده بود که دوست داشت با من ازدواج کنه ولی هب من اون موقع کس دیگه ای رو میخواستم بعد خدمت هم پیام بازی مون ادامه داشت تا اینکه یکروز رفتم خونه شون و بعد از پذیرایی کنارم نشست و دست همدیگه رو گرفتیم و ناخوداگاه شروع کردیم به لب گرفتن خیلی حال هردمون بد شد ولی کار نکردیم از اون روز من هر هفته چند بار میرفتم خونه شون و اکثرا هم ساعت۶ ۳۰ صبح به بعد که تنها بود تا ساعت۴ وقتی میرفتم با لباس خونه بود و بغل هم لب بازی میکردیم تا چند وقت با لب بازی و مالوندن همدیگرو ارضا میکردیم تا اینکه یک شب بهش گفتم برای سکس کامل و گفت خجالت میکشه منم گفتم عزیزم ما همه کار کردیم این دیگه قسمت راحت رابطه مون هست قرار شد فردا صبح که رفتم فقط یم دامن تنش باشه و لباس و از زیر چیزی نباشه و موقع سکس پتو بندازه و من شروع کنم همینطوری هم شد فردا ساعت۷ رفتم با همون وضعیت پتو رو انداخت و منم شلوارم رو در اوردم و در حین لب گرفتن و خوردن بدنش دامنش رو دادم بالا و کیرم رو گذاشتم تو کص خوشگلش و حسابی کردم و در این حین خودشم راحت تر شد و دست انداخت دور کمرم و فشار میداد تا کیرم تا ته بره تا اینکه بعد یکربع آبم اومد ریختم روی شکمش مریم بدن خوش فرم و سینه های بزرگی داشت و عاشق لب گرفتن بود و حسابی تو سکس با من لذت می برد از اون روز هفته چندبار میرفتم و سکس میکردیم و حتی وقتایی که خونه خودمون یا مادرش بخاطر مسافرت خالی بود اونجا هم میرفتیم و یک مدت روزها میرفتیم دفتر کار من و تو اتاق باهم سکس میکردیم یکروز تو دفتر حسابی سکسی شد و قشنگ همه جاش رو خوردم مخصوصا کص خوشگل و سفیدش رو و اونم خیلی خوشگل برام ساک میزد و هروقت موقع کردن خسته میشدم خوش مینشست رو کیرم و حسابی به هردمون حال میداد همون روز تو دفتر وقتی رفت دوش بگیره منم بعدش رفتم و هردمون زیر دوش مجدد شروع کردیم به لب گرفتن زیر دوش خم شد و کیرمو شروع مرد به مالیدن و وقتی کیرم حسابی شق شد کرد تو دهنش و هرزگاهی از زیر کیرم زبون میکشید تا سر کیرم منم همون لحظه تو حموم به پشت برگردوندمش و از عقب گذاشتم تو کص خوشگلش و حسابی عقب جلو میکردم و بدنش رو نوازش میکردم و بوسش میکردم وقتی آبم داشت می اومد برگشت و کلا ریختم روی سینه هاش و بعدش همدیگه رو بغل کردیم و بدنمون رو شستیم و اومدیم سمت خونه تا برسونمش خونه الان۶ سال از اولین سکسمون میگذره و تو همین هفته ۳بار باهم سکس داشتیم و برای فردا هم مجدد برنامه گذاشتیم اینم بگم سکس ما بخاطر عشقمون به همدیگه بود که نشد باهم باشیم نوشته. همينطور كه براي خودم هم ميريختم حواسم رفت به كيرش.

Next